سلام دوستان.
این مطلب را خداحافظی یا هر چیزی که دوست دارید تلقی کنید.
این آخرین مطلب است که در این وبلاگ نوشته خواهد شد.دلیلش هم این است که دیگر نه دلبستگی به این محیط دارم ، نه حوصله ادامه دادن و نه هدفی که از نوشتن در ذهن داشتم بر آورده شده.هیچ اصراری هم در راستای تجدید نظر پذیرفته نیست با عرض معذرت(ته دموکراسی......
از سران عزیز مملکتمون باید یه چیزی یاد بگیریم بالاخره)
این وبلاگ را حذف نمیکنم چون کلا با حذف خاطرات مخالفم و معتقدم هر اتفاق و خاطره ای حتی اگر بد و اشتباه و ناراحت کننده هم باشد باید بماند.گر چه که روزهای خوبی هم داشتم در کنار شما.
به هر حال..ممنون که نوشته هایم را خواندید و گاهی نظر دادید..
مراقب خودتان باشید.
سبز باشید.
خدا نگهدارتان.
چه بارانی گرفته امشب..............
بعد از یک هفته خفگی.....میخواهم به فال نیک بگیرمش اما نمیدانم چرا مدتهاست ته دلم میلرزد وقتی میخواهم لحظه ای خوش باشم.......
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را / چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چار فصل دلم را ورق زدم / آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟
(قیصر عزیز)
پ.ن در ضمن......نهالم را دوست دارم. دختر خوبیست. پیشم میماند.
سلام دوستان.
به چیزی که میگم با دقت گوش کنید.
یکی از دوستان خوبم در مورد قالب جدید یک تذکر جدی بهم داده و گفته که این دختر اونجوری که من فکر میکنم نیست. یعنی میگه لباسش و مدل نشستنش و کلا حال و هواش با اون معصومیتی که من فکر میکردم هیچ تناسبی نداره....
نمیدونم چه جوری توضیح بدم. اما میگه کلا این قالب و دختر کوچولو مفهوم خوبی رو القا نمیکنه.........چیزی که من اصلا متوجهش نمیشم.
میشه نظرتون رو بهم بگید؟ شما در نگاه اول چی برداشت میکنید در باره نهال من؟
دختر بدیه؟یا اونجوری که من فکر میکنم یه دخترک پاک و معصومه که داشته توی چمنها میدویده و برای خستگی در کردن نشسته وسط چمنها و از اینکه پروانه خوشگلش رو گم کرده ناراحته؟
جدی میگم مهمه برام.میدونم دوستم از روی غرض حرف نزده چون بهش اعتماد دارم. اما میدونم که خودم هم اون چیزهایی رو که اون میگه توی این عکس نمیبینم.
کمکم کنید لطفا.....چی میبینید؟
آیت الله منتظری فوت کردند.
نمیدانم چندمین بار است که خبرش را میخوانید اما برای من اولین چیزی بود که امروز هنوز چشمهایم باز نشده خواندم.
حرف تکراری و تسلیت و اینها را کاری ندارم. از حسم میگویم.
نمیشناختمش...نمیشناسمش.....همه اش شنیده هاست و حرفها و حب و بغض و تعصبهای بی هدف و بی حرف.........
نمیدانم چقدرش راست است چقدرش دروغ.....فقط یک چیزی ته ته دلم را قلقلک میدهد که غمگین شوم وقتی خبر را میشنوم.......غمگین که نه....دلم بگیرد و فکر کند به اینکه نشانه ها را چقدر باید جدی گرفت؟...........
نمیدانم...حس میکنم دلم گرفت....همین.
خسته شده بودم از پس زمینه سیاه.
با اینکه عکسش را و آن دستی که باغچه را با دقت توی دستش گرفته بود تا آسیب نبیند خیلی دوست داشتم اما دلم کمی روشنی میخواست..کمی نور.......
دلم صفحه سفید و صاف میخواست که یاد دفتر خاطرات ماهها باز نشده ام بیندازدم...
و این دخترک با چشمهای نگرانش و آنجوری که وسط باغچه ولو شده دلم را برد......
دوستش دارید؟
اسمش را گذاشتم..................." نهال"................بهش میاید؟
هوای ناحیه ما همیشه بارانی ست
بی وفا شده ای.
نمیدانم چرا.........
دیگر نمیبینی ام که کز کرده ام یک گوشه که به اسم صدایم بزنی و من میخکوب شوم جلوی چهل جفت چشم.
نمیبینی ام که نمیخندم و به اسم صدایم بزنی و من مات بمانم وسط چهل جفت چشم.
نمیبینی ام که سرم را تکیه داده ام به دیوار و به اسم صدایم بزنی و من بهتم بزند وسط چهل جفت چشم.........
حتما باید روبرویت نشسته باشم که ببینی ام؟
مگر آنجا که هستی "نزدیک بین" تر نشده ای؟
اینهمه راه آمدم و تو نیامدی.تا حالا انقدر طول نکشیده بود.نمیدانم چه میکنی که حواست را از من پرت کرده.......
نمیدانم کجا مانده ای؟با کی دمخور شده ای که داری حال میکنی و من را ول کرده ای وسط هزاران جفت چشم..........
دلم را شکسته ای و من نمیدانم چرا.......
نکن با من....کجا مانده ای آخر ؟
دلم نمیخواهد بنویسم. دلم نمیخواهد بگویم چه دیدم و چه کشیدم این چند روز با دیدن و خواندن صحنه هایی که در به اصطلاح "دانشگاه" اتفاق افتاد.
آنقدر این روزها دلتنگ قیصرم که با هیچ کس جز او نمیخواهم حرف بزنم. اویی که حرفهایم را خوب میفهمد و خوب میبیند و خوب میداند و................
هیچ دلم نمیخواهد بگویم. فقط نگران نباشید دوستان. هنوز زنده ام.
فقط کمی چشمهایم میسوزد....کمی دلم میسوزد........و کمی کشورم را........خانه ام را میبینم که دارد میسوزد و من هیچ از دستم بر نمیاید.
امروز بین دو تعطیلی بود و تعطیلش کردند.
فردا عید ولایت علی(ع) است.
پس فردا شانزدهم آذر است.
امروز توی خانه کتاب میخواندم.
فردا به مهمانی میروم.
پس فردا در دانشگاه خواهم بود.
من...........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مادر یکی از دوستان دبیرستانم را میبینم که سه سال پیش پسرش خواستگارم بود و الان هم زن گرفته و رفته سر زندگیش.
وقتی یادش میاورم که من کی هستم نگاهم میکند و دستم را میفشرد:
-هنوز عروس نشدی؟
-نه
-(با یک لحن دلسوزانه بخوانید...)عیب نداره حالا!!!!!!!!!!!
-
